ميرزا محمد على وفا زواره اى

218

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

جلالت با وجودش ، همچو رنگ و گوهر رخشا * فتوّت با نهادش همچو فرّ و اختر رخشان تن پاكش اگر از فضل و دانش دور « 1 » بنشيند * به پندار آن‌چنان آيد « 2 » كه در پندارمان يزدان به قامت پست ، ليكن يك سپهرش قدر در پيكر * به پيكر خُرد ليكن يك جهانش مغز در سُتخوان به جوف آسمان است و فزون از آسمان استى * چنان كاندر دل هر ذرّه‌اى نور خدا پنهان به غير از كام او هر گام بسپارى بود باطل * به غير از نام او ، هر نام بسرايى ، بود هذيان بپو گامش اگر خواهى نمانى در ره كژى * بگو نامش اگر خواهى نيفتى در چه خذلان ز رشك گوهر رخشانِ بحر طبع مواجش * چو شيدا از پرى آرد هماره كف به لب ، عمّان نمىشد گر كفيل كودكان كفّ نوال او * ز كام كودكى هرگز نرستى گوهر دندان نبد ذكر جنانِ جودش ار آويزهء گوشش * جنينى سر نياوردى برون از تنگنا زهدان به هرجا سايه‌گستر ، چرخ ، از آن سلوت سلوى * به هرجا پرتو افكن ، مهر ، از آن سبعهء الوان گرفتم كفّه‌اى هم كفّه آيد طاس گردون را * كجا قدرش توان سنجيد در اين مختصر ميزان به يكسان ديده بگشايد به روى برده و مولا * نه ننگى دارد از ساسى نه فخرى آرد از ساسان

--> ( 1 ) - بار ( 2 ) - باشد